متولد ميشوم
براي هزارمين بار
هرچند كه روز سردي است
و اين سكوت يخزده
در حجم روابطم خوابيده است
متولد ميشوم امروز
با گوشهاي فراتر از شنيدههاي قديم
و زباني خاموشتر از سخنهاي سنگين
صبور بايد بود
با درخت درد دل خواهم كرد
سبز میشوم
سبز میشوم
مانند رویاهایم
مانند آن سبزه سال نو
بوی عید
بوی تازگی
خانه در آستانه تبلور است
اندیشههای باشکوه
همراه با فصلهای جدید
در من زندگی خواهند کرد
و من با نسیم خواهم بود
شانه به شانه
هر روز
در اين عصر قحطيزده فرصتها
در اين حجم كوچك بودنها
ميسازيم روياهاي نقرهاي را
ميگوييم و ميخنديم
به اين طمع تمام نشدني زندگي
به اين هوسهاي پوچ
ولي شيرين
به آن گربه كثيف كوچهمان
به آن مسافركشي كه دعوا ميكند هر روز
ميگوييم و ميخنديم
شايد زندگي در كوچه نشسته است
شايد زندگي هنگام خواب مردم
لباس شب ميپوشد
و آرام آرام ميرقصد
شايد زندگي خوابش نميبرد شبها
نقاشي ميكند و ميخندد
به روياهاي نقرهاي اش
خبر داری از آن خانه رویایی
همان خانهای که بازمیشود پنجرهاش رو به آفتاب
و زندگیمیکند خوشبختی در آجرهایش
همان خانهای که
پشت پنجرهاش
به خواب میروند دلتنگیهایت
سبز میشود در باغچهاش
دست مهربانی هر روز
شکوفه میزند
گذشت و صبر برشاخه صنوبرش
و مردی هر روز میگذرد از آن
که آرزوهایم زندگیمیکند در دستهایش
به من بگو ای مهربان
خبرداری از آن خانه؟
اي شکفته سرزمين يخ
اي آوارهترين گمشده قلبهاي مدفون
حسادت
تو که مينشيني بر چشمهايش
و خاموشميکني نگاه معصومش را
اي آتش اي کينه جانسوز
اين چه ويراني بود
با کدامين صاعقه باريدي در رگهايش
رگهاي عاشق گرمش
دور شو
ميخواهم تماشا کنم
عشق مصلوبم را
اشکهايش را برگردان
معصوميتش گريخته است
صداي ابديت در بين قبرهاي خاموش
غبار ايمان گاهي از اين گوشه و آن گوشه
و نوازشی بر این بستر یخزده
و من وحشتزده به اين سنگهاي بيصدا مينگرم
هزاران جاي خالي
سرود مرگ در آغوششان
گويي در اين خلوت آرام آرام به ما ميخندند
و سنگهاي چيده شدهاي ابدی شده با جملاتی رنگین
و از تو ميپرسم اي پروردگار من
كه چگونه محصورم کردی در این پوسته خاکی
كه اينچنين دست و پا بزنم
در این افسون شده دست نیافتنی
حوا اي مادر روزگاران
چه كردي با آن سيب افسانهاي
و آن وسوسه غريب
ماندني شديم
در اين خاكي بيوفا
ای کاش هرگز نمیچیدی آن سیب هوس را
در رخوت تاریکی
دیوار توهم و ترس
بلندیاش را به رخ من میکشید
و من زیرچشمی آجرهای کوچکش را میشمردم
ترس حقیقتهایی که شاید فردا روز آن باشد
انگار دیگر دیروز با امروز یا فردا فرقی نمیکند
خط زمان ممتد و صاف است
ابتدا و انتهایش در شلوغی زندگی گم شده است
و من هرروز فکر میکنم
به روزهایی که طاقتش را ندارم
ولی به ناچار خواهم دید
و هرروز کمی گریه میکنم
من برای خوشبختیهای کوچکم میترسم
و برای اینکه شاید روزی آنها را از من بگیرند گریه میکنم
همیشه میترسم
شاید کسی به خوشبختیهایم حسودی کند
شاید کسی از چشمهایم خوشبختیام را آرزو کند
و آن را از من چنگ بزند
این دیوار سرد توهم
با آن آجرهای زردش
مرا میترساند
دلم برای آن چشمهای کوچکی که به مادرشان میخندد میسوزد
دلم برای همه بچهها میسوزد
دلم برای آن بچههایی که مادرشان میمیرد میسوزد
و برای آن بچههایی که خودشان میمیرند
از تنهایی و ترس آنها یخمیکنم
و فریاد میکشم آنقدر که دل آسمان بسوزد
و او هم کمی گریه کند
دردهاي كوچك و خرد
دقيقههاي خوابمانده در ديروز و امروزم
شبهاي كوتاه كه زود صبح ميشوند
و اين دستان خشك كه از همه بيشتر آزارم ميدهد
همه باري از عشق را با خود حمل ميكنند
غذاي زندگي
نه غذاي اين كالبد كوچك
كه هر روز فرسودهتر خواهد شد
زندگي من
عجله براي رسيدن فرداهايي كه آسودگي را برايمان بياورد
دريغ و صد افسوس
آسودگيما لحظه بستن ديدگانمان
و زندگي بيدرد
خاموشي ابدي است
عشق در همين نزديكيهاست
و گذشت و مهرباني
هميشه در نگاههايمان منتظر است
بازهم دستهایت را به مهربانی هدیهکن
اینگونه خواهم خواند
برای خوشبختی
ترانه همآغوشی شبنمهای فراموششده
که گلبرگهای بودنم را باز هم طراوات دهند
شادم کن
خوشحالی زندگی را به یادم بیاور
فراموش کرده ام
از این همه خستگی و این روزهای تکراری بیروح درماندهام
میترسم که فرصت زندگی را از دست بدهم
و روزی زندگی را در دستانم ببینم
که مانند آن پرنده خاردار بخوانم
یکبار برای همیشه
زیبا ولی در لحظه رفتن
کمکم کن
شادی را فراموش کردهام
بيغولههاي خستگي من
اميدهاي گمشده
همه در پس پرده عشق خوابيدهاند
و هماکنون وقتي بيداري است
آستانه حضور گرما
در اين کالبد يخزده
که روح در آن تصوير خشکشدهاي است
روزگاري شعفي بود
روزگاري اينهمه غم در ريشهمن پيوند نخورده بود
روز گرم شدنم
روز آزادي
در کدامين ثانيه تکرار خواهد شد....
